X
تبلیغات
داستان شگفت انگیزه من و"لیلی"
داستان شگفت انگیزه من و"لیلی"
گاهی گمان نمیکنی ولی......می شود
میدونیدهرچی لیاقتتون باشه بهتون میرسه،گاهی خیلی خودمون ودست بالا میگیریم ودنبال بهترینیم اما عاقبت خدافقط چیزی وبهت میده که لیاقتشوداشته باشی یابهتره بگم این لیاقت وکسب کرده باشی!اگه دنبال بهترینی بهتره اول خودتودرحدبهترین بسازی وبالا ببری بعدبگی میخوام خوبشم می خوام...وگرنه خدابه هرکسی درحد لیاقتش میده و نه بیشتر!نکته تاسفبارش میدونی چیه؟اینه که گاهی انقدساده انگارانه فکرمیکنیم اونی که الان تو دست منه "بهترینه"خوب حواسمونوجمع کنیم گول ظاهرچیزهارونخوریم وگرنه کلاه گشادی سرمون رفته درحد خفگی!ازماکه گرم وسرد روزگاربیچارمون کرده وخوب پخته ودم کشیدیم گفتن بود،شماخواه پندگیر وخواه ملال!





دوشنبه 25 فروردین1393 | | کیمیا |

فقط ...."خدا".....

یکشنبه 11 اسفند1392 | | کیمیا |

نه تو میمانی و نه من ونه اندوه!ونه هیچیک از مردم این آبادی...به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه ی شادی

که گذشت...غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...لحظه هاعریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!

سهراب سپهری

شنبه 10 اسفند1392 | | کیمیا |

داشتم با خودم فکر میکردم که من هر چی کاسه وبشقاب وپیاله داشتم لیلی زده شکسته!

الان واقعا موندم که چیکارکنم؟

لیلی پیغام داده،خب انقددوستت دارم فقط ظرف وظروف تورو میشکنم،خودم باظرف خودم 

بهت آب میدم،دیگه از دست لیلی یه چیزدیگه اس:)


شنبه 10 اسفند1392 | | کیمیا |

وای که چقدردلم گریه میخادبایه عالمه اشک!وچقدبغض دارم که مجال ترکوندنشون نیس نه جاشو دارم ونه وقتشو

اونجوری بایدساعتهابگریم......

چهارشنبه 7 اسفند1392 | | کیمیا |

تقصیر ماست غیبت طولانی شما     بغض گلوگرفته ی پنهانی شما

برشوره زار معصیتم گریه میکنید     جانم فدای دیده ی بارانی شما

پرونده ام برای شما دردسر شده!      وضع بدم دلیل پریشانی شما

ای وای من که قلب شمارا شکسته ام   آقاچه شد تبسم رعنایی شما

ای یوسف مدینه مرا هم حلال کن     عفو وگذشت سنت کنعانی شما

آیاحقیقت است که اصلا شبیه نیست   رفتارمابه رسمه مسلمانی شما

ایران مااگرچه بسی شاه دیده است      چشم امید بسته به سلطانی شما

صدهاهزارنوح وسلیمان نشسته اند     درانتظارمنسب دربانی شما

عشاق شهر یکسره تعریف میکنند       ازلحن وصوت مکی قرآنی شما

یافارس الحجاز برایم دعاکنید        درمانده است نوکر ایرانی شما!


سه شنبه 6 اسفند1392 | | کیمیا |

گفتی شرط قبولیم تو امتحانت منجون بودنه!خیلی سخته اماخودت کمکم کن لیلی،کاری کن مجنونت بشم و مجنون بمونم وهمه جوره خودمو بسپرم به خواست و ارادت.آغوش لیلی هم چه ها که با آدم نمیکنه.....
چهارشنبه 30 بهمن1392 | | کیمیا |


خیلی وقتاحواسم به لیلیم نیست!خودمومیکوبم به درودیوار که مثلابایدال بشه و بل!اما لیلی که حواسش به من هست.بایدیاد بگیرم که خودمو بااطمینان و آرامش بندازم تو بغل لیلی و اینو بفهمم که"لیلی با من است"

چهارشنبه 30 بهمن1392 | | کیمیا |

این پست صرفا جهت اطلاع گذاشته شده:دی

سلام دوستان عزیز هنردوستان گرامی و فرهیختگان محترم!

من کی گفتم شوهر کردم؟؟؟!

یعنی واقعا مزدوج شدن من این همه مهم و اساسی بوده که همه این قدر خوشحال شن؟

میدونستم اینجوریه خودم یه جورایی تلاش خودمو میکردم تا این اقدام خداپسندانه

و به سنت پیغمبر عزیزم عمل میکردم تا بتونم موجبات شعف و شادی شما رو فراهم کنم

اما حیف که دست خودم نیست:)

خودمونیم انگاری همه تو این بهبوهه ی طلاق های پفکی، هوس یه ازدواج جانانه کردن!

فکر نمیکنید الان که طلاق جزو مدهای زمانه ما شده،این وسط ازدواج دیگه چه صیغه ایه؟

البته قبول دارم تا ازدواج نکنم که نمیتونم طلاق بگیرم!پس پیش به سوی ازدواج:d

خلاصه کلوم اگه شاهزاده ی من بیاد که من به 3 کلمه حرف بسنده نمیکنم،کل وبلاگم

میشه "شاهزاده  ی من"چون ندیده عاشقشم:)

مطمئن باشید من اون موقع انقد دادار دودور راه میندازم که شاید فقط شاید خواجه حافظ

تو شیراز متوجه نشه که اونم خودم شخصابرای عرض ارادت میرسم خدمتشون.(اشاره به اینکه

از اول عمر دنبال یه بهانه بودم برم شیراز پس چه از این بهتر)

پس من هنوز لباس سپید نپوشیدم و خونه بخت نرفتم،امیدوارم هر چه زودتر برم چون

این خونه رو خیلی دوست دارم!و امیدوارم شاهزاده با اسبش بیاد اما من یه اسب سیاه از نژاد عرب و

به یه سفیدش ترجیح میدم چون شیکتر و جذابتره!تازه چرک تاب هم هست!:d نظر شما چیه؟!!

کیمیا

6-9-92

چهارشنبه 6 آذر1392 | | کیمیا |


من


شاهزاده

و اسب سپید:دی

سه شنبه 7 آبان1392 | | کیمیا |

سلام.
لازم دونستم که این پست روبرای تشکر از لطف شمادوستان
عزیزی بذارم، من به دلیل نبوداینترنت واینکه لحظه ای میتونم بیام،فرصت مناسبی هنوز گیر نیاوردم که بهتون سربزنم.میدونم هردیدی یه بازدیدی داره!ان شاالله در اسرع وقت متصدی اوقات میشم:دی
بازم از همگیتون متشکرم که بانبودمن،بازم هستید 
به امید موفقیت روز افزون برای شما دوستان گرامی . 
شبتون خوش ... 
سه شنبه 2 مهر1392 | | کیمیا |

خیلی گیجم  چی میگن سر در گم...آره سر    در   گم!

کامپیوترو روشن کردم واقعا مونده بودم چی بنویسم یهو به ذهنم خورد بشینم اینجا

هر چی به ذهنم رسید بنویسم!همین حالی که الان دارم....

پس سر در گمم ،گیجم،نمیدونم چی میخوام،همش دنبال یه چیزی سگ دو میزنم

اما هرچی میرم به هیچی نمیرسم!حس میکنم همش شکست میخورم!اه...........

نمیدونم واقعا دنبال چی هستم که هیچ کس نمیتونه بهم بده؟!

چیه واقعا؟

جمعه 22 شهریور1392 | | کیمیا |

در ازل پرتو حسنت زتجلی سر زد        عشق پیداشد واتش به همه عالم زد

سلام حضورهرکسی که این پست میخونه!راسشو بخواین خیلی وقته که نیومدم
اما این دنیا اینقدر واسم مهم وجذاب نیس که بگم دلم واقعا تنگ شده بود!
راسش ادم خیلی خاص وبا معرفتی و هم نمیشناسم که تو دلم ولوله باشه واسه خواستنش:دی
بهرحال فقط واسه دل خودم اومدم وبس!چون اینجا مثه یکی از صفحه های دفترمه،مال خودمه!
من هرجارو گیر بیارم توش مینویسم،همین
فعلاشب خوش،البته شب خودم:دی
پنجشنبه 7 شهریور1392 | | کیمیا |

سلام.

کتابی جامعتر و کامل تر از قرآن نمیشناسم؛وقتی قرآن میخونم لذت میبرم

از این همه عظمت!چیزی وجود نداره که در قرآن نیومده باشه؛همینطوری که میخوندم

یادداشت برداری کردم،اونهایی رو که خیلی خوشم میومد،امیدوارم شما هم لذت ببرید.


"خداست که شمار ا هرگونه که اراده کند(در رحم های مادرانتان)صورت می نگارد!

آل عمران6

پروردگارا!پس از آن که ما رابه حق هدایت فرمودی دل های مار را به باطل میل مده

و به ما از لطف خویش رحمتی عطا فرما که همانا تویی بخشنده!

آل عمران8

ای پیغمبر بگو:فضل و رحمت به دست خداست آن را به هر که خواهد عطاکند!

آل عمران 73

شما هرگز به مقام نیکوکاران نخواهید رسید مگر آنکه از آنچه دوست داریددر راه

خدا انفاق کنیدو از هرچه انفاق کنید محققا خدا از آن آگاه است!

آل عمران92"

به امید دیدار

شنبه 21 اردیبهشت1392 | | کیمیا |

بیا از ابر دل ...

شبنم بسازیم

بیا از درد دل

 مرهم بسازیم

نگو گشتیم و ....

آدم را ندیدیم

خدایی کن...

بیا آدم بسازیم

"مجتبی کاشانی"

یکشنبه 25 فروردین1392 | | کیمیا |

ذهن ما زندانی است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

... و برون آی ازین دخمه ظلمانی

... نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

" دکتر مجتبی کاشانی "

یکشنبه 25 فروردین1392 | | کیمیا |

تقدیم به محبوبی که همیشه در انتظارش هستم...

در تاریکی شب   در روشنائی روز تو را می جویم...

در باد پاییز و در خش خش برگ ها تو را می جویم...

در دانه های برف سپید و در سرمای سرد زمستان به قلب سراسر گرم و مهربان تو می اندیشم...

آیا تو گمشده ام هستی؟

وقتی بهار می شود شکوفه ها را به امید دیدار تو می بویم...

 و در تابستان سیب سرخ عشق را به امید بوسیدن تو گاز خواهم زد...

آیا تو گمشده ام هستی؟

درخشش ستارگان شب را به امید درخشش تو در چشمانم می نگرم

و مهتاب عشق را به امید تابیدن تو بر روحم

 احساس خواهم کرد...

و برای دیدن خورشید چشمان خود را خواهم بست تا نورش مرا کور نکند و تو همان خورشیدی که برای

 آمدنت دیدگان خود را خواهم بست تا تو را با چشمان دلم نظاره کنم...

آیا تو همان گمشده منی؟

"سلام دوستان گلم. از تأخیر نسبتا زیادم عذرخواهم. اول از همه سال نو رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم سالی مملو از آرامش و شادی و سلامتی داشته باشید. پست بالا اولین پستم در سال جدید خواهد بود. امیدوارم لذت ببرید."


چهارشنبه 7 فروردین1392 | | کیمیا |

فی البداهه یعنی....

سلام به دوستای عزیزم:)امیدوارم همگیتون خوب باشید!

اومدم یه خبری از خودم بدم که دق نکنید:و خودم هم حناق نگیرم که داشتم میگرفتم:(

داشتم فکر میکردم تو یه زمان کوتاه میشه چه پستی زد...؟و به این

نتیجه رسیدم که حتما باید "فی البداهه "باشه!

فی البداهه یعنی اون چیزی که همین الان وتو این ثانیه به ذهنم میرسه

بگم یا بنویسم!تو این زمان کوتاه میتونم اول تشکر کنم از دوستایی که سر زدن

و بی معرفت نبودن و تشکر هم بکنم از بی معرفتی عده ای از دوستان که اگه

اونها نبودن واقعا از یکنواختی میمردم:)))اما حتما در صدد زدن یه پست خوب و باحال هستم!

زیاد وقتتونو نمیگیرم.عذر می خوام اگه نمیتونم زیاد بیام و سر بزنم

اما من از دنیای نت فقط وبلاگمو دوست دارم پس حتما هر جا نرم اینجا میام!

مطمئن باشید.

این هم میتونه دوره ی جدیدی از زندگی آدم باشه...چقدر دوره های مختلف و

طی میکنیم تا کشف های جدیدو جالبی بکنیم!

امیدوارم بتونم به یافته های ارزشمندی دست پیدا کنم:)

این پست فقط محض اطلاع رسانی از زنده بودنم بود....نگین مردم ها:D

به امید دیدار

ک.آ کیمیا


شنبه 21 بهمن1391 | | کیمیا |

به نام حق

سلام دوستان گلم.امیدوارم هرجا که هستیدشادو موفق باشید

این پست واسه این گذاشته میشه که فقط بهتون بگم،تا یه مدتی

نمیتونم بیام نت،پستی بذارم یا بهتون سر بزنم!:(

مواظب خودتون باشید تا من برگردم:D

هر وقت بیام حتما سر میزنم بهتون،صبور باشیدو دوری من و تحمل کنید:))

التماس دعای مخصوص از همگی دوستان

تا دیدارهای بعدی"حق یارتون"


یکشنبه 17 دی1391 | | کیمیا |

گفته بودی

که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات

که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم

تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو

به قدر مژه بر هم زدنی!

فریدون مشیری

سه شنبه 12 دی1391 | | کیمیا |

میدونی

یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
"حسین پناهی"

پنجشنبه 7 دی1391 | | کیمیا |

من.....

ردپائی در  برف

من.....

آوازی در دوردست

من....

شاهزاده ای در زمین

من....

"خودانسانم:)"

ک.آ  کیمیا


شنبه 2 دی1391 | | کیمیا |


یه روز متولد شد،یه بعدالظهر پنج شنبه تو یه ماه زیبای پاییزی!


اون روز که متولد شد آسمون آبی بود!آبی تر از همیشه،و ابرهای

سپید این پهنه ی بیکران

یک گهواره ی کوچک براش به ارمغان آورده بودن!

چشاش رو به یک دنیای جدید باز شدن،دنیایی که تا بحال ندیده بود

لبخندی زد،شاید نه فقط به دنیا!بلکه به زندگی،به حیاتی سبز و به یادموندی!

اون وقت گریه کرد،می خواست ترانه ی بودنش رو بخونه!پس با اولین

قطرات اشکش بودنشو ثابت کرد:

معجزات کوچولوی خداوند در دنیای سیاه و سفید - www.Patogh98.com

"حالا که هستم،می خواهم زندگی کنم!می خواهم دنیایی داشته باشم

که همه از وجودم لذت ببرن!

توی دنیای من غم و غصه راه نداره،هر چی هست شادی و لبخنده!

درسته من هنوز برای شما خیلی کوچیکم اما برای خودم بزرگم

بزرگ،چون فرشته های مهربون رو میبینم که بابالهاشون من و نوازش می کنند،

اون ها دستهای کوچیک من و میگیرند و روح بزرگم رو به سیاحت دنیای جدید می برند!

" 25 آذرماه"

در این روز معرکه بی نظیر و واقعا استثنائی کسی پا به عرصه ی وجود

گذاشت که نمیدونم چرا گذاشت!؟:D

اما اگر می دونست که جمعیت جهان در حال انفجاره هرگز باعث نمیشد

دنیا بترکه و نمی اومد!

اما بهرحال...دنیا؟منننن اومدم!بیگی منووووووووو!!!

پس "تولدم مبارک"

ک.آ کیمیا


شنبه 25 آذر1391 | | کیمیا |

سلام

یکی از تفریحات سال های دور من فیلم دیدن بود!

من یه فیلم بین قهار بودم!البته الان دیگه خیلی به ندرت میبینم!

اما از خیلی فیلمهای خوب خدایی چیزای خوبی یاد گرفتم!

تواین پستم می خوام یه سری دیالوگ های قشنگ و واستون

بزنم!امیدوارم لذت ببرین!

پدر خوانده


دون ویتو کورلئونه : بهش پیشنهادی کن که نتونه رد کنه.

سینما پارادیزو

آلفردو : خسته شدي پدر؟

پدر روحاني: آره. موقع رفتن سرازيريه خدا كمك مي‌كنه ولي

موقع برگشتن خدا فقط نگاه مي‌كنه.

الماس خونین

بعضی وقت ها این سوال برام پیش میاد که خدا مارو به خاطر بلاهایی که سرهم میاریم می بخشه؟

ولی بعد به دوروبرم نگاه میکنم و به ذهنم میرسه که خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده.

سوار بی سر

شرارت چهره های زیادی داره. هیچکدومشون به اندازه پاکدامنی خطرناک نیست!

ساعت ها


لئو ناردو میگه این پایان تمدن وقتی کسی رو واسه ساعت 4 دعوت میکنی و اون ساعت 2:30 میاد ...

این دنیایی که ما توشیم به درد کار نمیخوره. قبل از من و تو همه چیزش اختراع شده.

دنیای قصه ی تو، یه جور دنیاییه که خودت باید خلقش کنی.

اگه میخوای بگرده، به اراده ی تو باید دور خودش بگرده... وقتی میخوای آفتاب بشه، خورشید باید بتابه، وقتی نمیخوای بذار بره پشت ابرا... وقتی میخوای بارون بیاد، آسمون باید بباره، وقتی نمیخوای، اراده کن، بند میاد...

مظنونین همیشگی


بزرگترین نیرنگ شیطان این بود که به دنیا قبولوند که وجود نداره!

بعدالظهر سگی(یکی از بهترین فیلمهای محبوب من بود)


دوست دارم اونی كه منو می كشه از روی نفرت بكشه نه از روی وظیفه

بی خوابی

بازرس دورمر : یک پلیس خوب نمی تونه بخوابه چون همیشه ذهنش

درگیر حل معماهاست و یک پلیس بد هم نمی تونه بخوابه چون همیشه عذاب وجدان داره


اون بار عصبانی بودم بهت گفتم بی لیاقت ، الان عصبانی نیستم ..... بی لیاقت

تو این دنیا از یه نفر که معذرت میخوای، بقیه وامیستن تو صف...

هاردی : فردا دم آفتاب اعداممون می کنن.
لورل : کاش فردا هوا ابری باشه...
Everybody's Fine

مردم عوض شدن، زمونه عوض شده، ميدوني، اين روزها وقتي با يه نفر دست ميدي بعدش بايد انگشتات رو هم بشماري و ببيني که هر 5 تا رو پس گرفتي یا نه...

کارل یونگ : بعضی وقت ها باید یه کارهای غیر قابل ِ بخشش بکنی ، فقط به خاطر اینکه بتونی به زندگی ادامه بدی ...

The Lion in Winter


جدایی یه عمل ساده ست، اول پای چپ رو بر می داری بعد پای راست...

Scent of a Woman

تنها زمانی از دیدن دست بر می داریم که مرده باشیم...
Synecdoche, New York

اون چیزی که قبلاً در برابر تو وجود داشت، اون آینده هیجان آور و رمزآلود...
الان در پشت سر تو قرار گرفته، اونو زندگی کردی، اونو فهمیدی و از اون نا امید شدی..

The Bride Wore Black

انسان همیشه برنده ست بازنده ها متولد نمیشن ساخته میشن...

خب!خسته شدم خدائی:D

امیدوارم لذت ببرین!

منکه بردم:)

پنجشنبه 23 آذر1391 | | کیمیا |

تورا خواهم دید زمانی که نمی دانم،مکانی که نمی بینم!

خیلی دور،خیلی نزدیک،دور از همه جا،نزدیک قلبم!

زمانی که همه ی عقریه های ساعت ها در همه جا از

حرکت می ایستد...

زمانی که از سرعت نور سریعتراست و از هیاهوی

دنیای شلوغ آدم ها کندتر!

زمانی که زمان می ایستد

من به دنیای تو وارد می شوم، توئی که می پرستم

دنیائی پر از تنهائی،دنیائی پر از وجود تو

دنیای زیبای عشق تو:)

و تو،توئی که من را به این دنیا راه داده ای

تو را دوست دارم زیرا دنیای تنهائی خود را با من

شریک شدی!

ک. ا  کیمیا

یکشنبه 19 آذر1391 | | کیمیا |

 مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد.

مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم

می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند.

نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد

در آب می اندازد!- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست

و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.

تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.

نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

هی تو؟!

بله با تو هستم!

برای تو هم میتونه اوضاع فرق کنه!

فقط باید خوب حواست جمع باشه و قدر فرصتهای طلاییت و بدونی

چون هرگز بر نمیگردن:)

یکشنبه 19 آذر1391 | | کیمیا |

سلام بچه ها - خوبید؟خوش میگذره!؟
بیاید دو کلمه حرف حساب با هم بزنیم -
تو دنیا چی قشنگه ؟اطرافتون چی احساس خوبی بهتون می ده؟
تا حالا عاشق شدید؟نه فقط عاشق جنس مخالف!تا حالا عاشق
دنیا و هر چی که توش هست شدین؟
تا حالا عاشق پیرمردی شدید که در نزدیکیتون تو یه مغازه ی کهنه و درب و داغون
کفشهای من و شما رو تعمیر می کنه!من شدم عاشق همین پیرمرد!



تا حالا عاشق بچه ای شدید که خیلی شیرین زبون و مهربونه و با نگاه کودکانش
 یک دنیا صداقت و امید بهتون میده،من شدم عاشق همین بچه!!

♥تقدیم به تمام بچه های باحال و مهربون سایت♥


تا حالا حس کردید که می شه راحت عاشق شد،حتما نباید دنیا رو بگردی تا یکیو
پیدا کنی که "وای یهو قلبم فرو ریخت"،یا دارم صدای تالاپ تولوپشو میشنوم......

من با بیست و اندی سن به اندازه ی موهای سرم تو ماجراهای زندگی
غرق شدم ،تجربه های فت و فراوونی که من و احاطه کرده از من یه آدم خاص ساخته!
شاید  خیلی ها با تجربه های من یا امثال من حس خوبی بهشون دست نده،
اما حس من یه حس عجیب و نابه!

اینکه زندگی تکراری نیست،یکنواخت نیست!حس عجیبی دارم حس بیشتر
دیده شدن در دنیای خدا -

حس بودن و شاید بیشتر بودن زیر سایه ی هیچ کس جز خدا!


من یه عاشقم  - عاشق نگاه های پاک - چشمهای مهربون
انسانها و شخصیتهاشون - به نظرم هر انسان یه دنیای جدید،ناشناخته و جذابه!
کمی بهتر دو رو برمونو ببینیم
می تونیم با یه نگاه ساده و صمیمی به یه میوه فروش،راننده ی اتوبوس،
تاکسی،پیش خدمت یک رستوران،

رهگذری که یه آدرس می خواد،یا حتی رفتگری که کله ی سحر که ما تو
خواب نازیم صدای خش خش جاروش به گوش میرسه!

دلشونو شاد کنیم.

چند بار تا حالا تو اتوبوسی که نشستید خواستید جاتونو به پیرزن یا پیرمردی
بدید که خسته و هلاک به میله ی

اتوبوس تکیه زده،و با این کار لبخند مهربونی به لبش نشوندید که
 اون چین و چروک های صورتشو دوست داشتنی کرده؟!


تا حالا شده با این دید و نگاه به انسانها،به اونها حس دوست داشته شدن و
هدیه کنیم و در درونشون یه احساس خوب ایجاد کنیم

اینکه مهمند و دوست داشتنی هستند؟؟!
یه کم حواسمون و بیشتر جمع کنیم،دنیا فقط مال ما نیست،که گاهی اصلا
متوجه اطرافمون نیستیم!

بابا به خدا زندگی همینه؟!همین لحظه های ناب عاشقی!قدرشونو بدونیم که
روزی بر نگردیم و به گذشتمون

نگاه کنیم و با افسوس بگیم کاش بیشتر دقت میکردم!



....آه ناگهان چقدر زود دیر می شود....


ک.ا  کیمیا


پنجشنبه 16 آذر1391 | | کیمیا |

زندگی زیباست حتی وقتی تو غمگینی زندگی می خندد

اگر زندگی نبود اگر عشق نبود و اگر سایه ی محبت بر

سرمان نبود هیچ کدام زنده نبودیم که بخواهیم زندگی کنیم.

زندگی ارزشمند است و بودن ارزشمندتر!!

وقتی هستی می توانی باشی! پس همانی که می خواهی باشی باش!

ماجراهای تلخ گذشته نباید بر زندگیمان سایه افکند اما تجربه ی آنها

باید همیشه مثل یک کتاب ارزشمند بر جانمان حک شود

چون تجربه های تلخ گذشته ستون شیرینی های آینده اند.

آینده را سبز ببین چون دید سبز به آینده تو را برای بودن

همیشه ترغیب می کند ودر حال آبی باش حال تو نشانگر

گذشته و آینده ی توست.

پس بدان آنچه که هم اکنون ارزشمند است حال توست!!!

پس بخند که با لبخند تو زندگی زیباست!

خوووووو بخند دیگه......

            آنقدر اخم نکن!؟:D

ک.ا کیمیا چاپ شده در جام جم3-2-82

چهارشنبه 15 آذر1391 | | کیمیا |

صدای خش خش برگ های پائیزی را در زیر پاهایش حس میکرد

چه صدائی خوش تر از این...در خزان طبیعت!

سعی کرد آهسته تر خیلی آهسته تر حرکت کند تا این صدا تمام نشود

هرگز و هیچ وقت....آرامش عجیبی تمام وجودش را در بر گرفت

و نگاهش را به سمت آسمان بالا برد

و به دستانش نگاه کرد که خالی بودند خالی تر از آنچه باید باشند!

و دوردست را نگریست راهی را که باید می رفت تا او را ببیند

با دستان خالی....

حسش میکرد در نزدیکی اش.

گرمای وجودش را می طلبید و دستان خالیش دستان او را می خواست

می توانست در آن دستها عظمت یک حس جاودان را بیابد

قدمهایش را آهسته تر کرد خیلی آهسته تر...میخواست این روز

این حس این آرامش تمام نشود هیچ وقت!

دستان خالیش را نگاه کرد و آنها را روی قلبش گذاشت

و صدای هیاهوی وجودش را حس کرد!

بادی ملایم موهایش را نوازش داد.....

چشمانش را برای لحظه ای بست

و به خود گفت:آرام آرام آرامتر!

چشمانش را گشود و در دوردست نگاهش او را دید که چون تصویری مبهم

در قاب چشمانش نمایان شد!

ایستاد...........برای لحظه ای !و با خود گفت:آن سرنوشت آن حس.....

میخواهم همیشگی باشد! آیا دستانم دستانش را میخواد؟؟؟

و ناگهان انگار زمان از حرکت ایستاد!

ناگهان تمام تردیدهای دنیا بر سرش خراب شد و دیگر حتی پاهایش توان حرکت نداشتند

زمان به کندی می گذشت به قدری کند که دیگر دنیا را نمیخواست فقط منتظر بود........

لحظاتی بعد که انگار سالها بعد بود....تصویر مبهم حرکت کرد و به سمتش آمد

تصویر مبهم داشت واضح می شد!

دستان خالیش را در هم گره زد و فقط نگاه کرد

او آمد او هم آمد با دستان خالی....و روبرویش ایستاد

دستانش را جلو آورد و دستان خالی گره زده اش را گشود و در دستانش گرفت

فشرد و به آرامی زمزمه کرد:من هم دستانم خالیند....!

لحظاتی بعد زمان حرکت کرد حالا هر دو بر روی برگ های پائیزی قدم میزدند

با دستانی که دیگر خالی نبودند......

                     ک. ا کیمیا

سه شنبه 14 آذر1391 | | کیمیا |


ما تصمیم میگیریم که مستقل بشیم!پس میریم به سمت ازدواج!

اما واقعا میدونیم هدف از ازدواج چیه واقعا!؟

هدف از آغاز زندگی با فرد جدیدی که باید تا پایان عمر بتونیم

در کنارش باشیم!یه همچین هدف مهمی چی میتونه باشه!؟؟؟

ازدواج بی نهایت هدف مقدسی داره،در قرآن خدا می فرماید:من

از شما کسانی هم جنس خودتون خلق کردم تا با هم و در کنارهم

به "آرامش "برسید!آرامش!واژه ی بسیار مهم و مقدسیه!

اما چه کسی وقتی می خواد ازدواج کنه دنبال این اصل اساسی

هست!؟خیلی خیلی کم همچین آدمی پیدا میشه،که واقعا دنبال یه زندگی

درست و آروم باشه!

ازدواج می کنن،اما هنوز خودشونم نمیدونن چی میخوان که بچه دار میشن!

بچه در یک خانواده ی آروم است که یک انسان کامل و به تمام معنا خوب شکل می گیره_

بچه از پدر و مادر الگو میگیره!وقتی زندگی مملو از عشق و صمیمیت باشه

میشه امیدوار بود که بچمون هم در آینده بتونه یه زندگی خوب و شروع کنه

چون الگوهای خوبی داشته،بهترین الگو ها پدر و مادر هستن چون گهواره ی رشد

کودک در آغوش اونهاست!

اما اگر فرزنددر یک خانواده نا بسامان(حتما نباید طلاق باشه)که پدر و مادر

دچار طلاق عاطفی شدن،که به مراتب میتونه بدتر هم باشه!بگومگو دعوا!

بی حرمتی به همدیگه!به جای توجه به خواست واقعی بچه که همانا

یک زندگی مهربون و آروم هست،ساده لوحانه فکر می کنیدبچه ی شما

با فلان لباس آروم میشه،یا به اصطلاح خودتون بچتون:"عقده ای "نمیشه!

نه!!!این چیزا به بچه آرامش نمیده_ بچه ی ما لباسی که

تو 7 سالگیش واسش می خریم یادش نمیاداما مطمئن باشید عشق

والدینش و به هم یادشه!اون عروسک خوشگلیو که واسش خریدین

یادش نیس!ولی حتما بگومگوها و خشونت های شمارو یادشه!

اون همه این چیزارو یادشه!

پس بدونید قبل از بچه،قبل از همه چی!زن و شوهری مهمه_آرامش!

اصل زن و شوهریه!نه بچه آوردن!

قبل از همه چیز به این فکر کنید که چطور می تونیم یه زن و شوهر

خوب باشیم و به آرامش واقعی در کنار هم برسیم،عاشق هم باشیم

به تمام معنا!بهشت خودمونو همین جا دو نفری بسازیم!!!

وقتی واقعا کاملا هم و شناختیم و نیازهای هم و درک کردیم و به همدیگه

و نیاز های متفاوتمون احترام گذاشتیم،اون موقع هست که"اجازه داریم"

فرد دیگه ای و به جمع جهان و به خانوادمون اضافه کنیم،وقتی که بدونیم

می تونیم خوشبختی و با تمام وجود بهش تقدیم کنیم!

و بهش بگیم"عزیزم ما خوشبختت می کنیم،این و بهت قول میدیم!"

وقتی که مطمئن باشیم ما یک انسان خوب و قابل اعتماد و به جامعه تحویل میدیم

کسی که به وجودش افتخار می کنیم!

در غیر این صورت شمارو به مقدسات عالم قسم!اول بگردیم دنبال اینکه

خودمون و رفتارهامون رو اصلاح کنیم،هدف از بودن در کنار هم و بدونیم

قبل از اینکه کس دیگه ای قربانی خودخواهی خودمون بکنیم!

به امید روزی که فرزندان بتونن در جمع عاشقانه والدین بزرگ بشند

و خودشون خانواده ای کاملتر و عاشقترو بنا بذارن،

اونجاست که جامعه ای مملو از موفقیت وشادی و خواهیم داشت.

ک.ا کیمیا


سه شنبه 14 آذر1391 | | کیمیا |

About
.............................................

"به نام خدا"
روباه گفت:سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی راندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت:من اینجا هستم،زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید:تو که هستی؟چه خوشگلی!...
روباه گفت:من روباه هستم.
شازده کوچولو گفت که بیا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو....
روباه گفت:من نمیتوانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
_"اهلی کردن"یعنی چه؟
روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت:من پی آدمها می گردم.پی یه دوست میگردم"اهلی کردن"یعنی چه؟
روباه گفت:"اهلی کردن"چیز بسیار فراموش شده ای است،
یعنی "علاقه ایجاد کردن..."!
علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت:البته!تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی،
مثل صدها هزار پسر بچه دیگر،
و من نیازی به تو ندارم،تو هم نیازی به من نداری.
من نیز برای تو روباهی هستم شبیه
به صدها هزار روباه دیگر.ولی
تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.
تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و
من برای تو در دنیا
یگانه خواهم بود....!!!
شازده کوچولو گفت:کم کم دارم میفهمم...گلی هست...
و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت:هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت!
آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند،آنها چیزهائی ساخته
و از دکان می خرند،اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد
آدمها بی دوست و آشنا مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
اینک راز بسیار ساده ای را به تو میگویم:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید،
آنچه اصل است از دیده پنهان است!
_آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد تکرار کرد:_عمری که من پای گل خود صرف کرده ام!
روباه گفت:آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی،تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود.تو مسئول گل خود هستی....
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد تکرار کرد:
_من مسئول گل خود هستم....
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................